![]() |
![]() |
|
| دل نوشته های گاه و بی گاه یه من.... |
|
ماه من غصه چرا؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:55 توسط پریا |
|
|
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:26 توسط پریا |
|
|
لنگه کفشی گوشه ی گرم بیابان تنهاست وکسی نیست که بپوشد آن را ماسه ها روح نوازشگر بادند چه خواب آور ونرم روی خاکی تن بی بال و پرم می بارند دانه ای در دستم می گذارم در خاک و دلم حال وهوای خنکی در سر گرمش دارد مثل کابوس شبانه است سکوت... ودلم میخواهد ماسه را سرد کنم از هوس آب و دلم میخواهد دانه ام را بفرستم وپی آموزش خاک تا درختی شود او گوشه ی تنهایی من
دوست خوبم نازیلا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 21:17 توسط پریا |
|
|
این ابر ها عقیم اند , باران نخواهد آمد دریا ...! مپیچ بر خود, توفان نخواهد آمد ای زخم های مانده, در انتظلرمرهم جز زخم- زخم خونی, به جان نخواهد آمد دیشب پدر دوباره بی نان به خانه بر گشت جایی که سفره خالی ایست ایمان نخواهد آمد سهراب خفته در خون, رستم فتاده از پای این بار آن تهمتن, از خوان نخواهد آمد جای کمان آرش, رنگین کمان نشسته است دیگر کمانکشی در میدان نخواهد آمد بیهوده با چراغت ای شیخ! گرد شهری زود است زود ,امروز, انسان نخواهد آمد "هادی وحیدی" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:20 توسط پریا |
|
|
انکس که درد عشق بداند اشکی بر این سخن بفشاند این سان که ذره های دل بی قرار من سر در کمند عشق تو جان در هوای توست شاید محال نیست که بعد از هزار سال روزی غبار ما را آشفته پوی باد در دوردست دشتی از دیده ها نهان بربرگ ارغوانی پیچیده با خزان یا پای جویباری چون اشک ما روان -: پهلوی یگدیگر بنشاند! ما را به یکدیگر برساند! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:42 توسط پریا |
|
|
زندگی زیباییست بال در بال ملائک زدن وأزادیست زندگی فرصت پرواز و نگاه به صفاست زندگی فرصت بدگویی و بدبینی نیست زندگی صحبت از زردی وبی رنگی نیست زندگی اشک نیاز است به درگاه خدا زندگی باور زیباییهاست.....
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 17:46 توسط پریا |
|
|
دلم گرفته است میخواهم فریاد بر آرم میخواهم شیشه ی تنهایی ها رابشکن م قلبم می خواهد از زندان درونم رهایی یابد و مغزم در زنجیر افکار سر گردان است خسته ام خسته از شتاب دقایق , از جام وجودی تهی خسته از شوق بیهوده ی رفتن واشتیاق درونی بی صدا برای ماندن خسته از فریاد های بی پاسخ آیا کسی به فریاد سکوتم پاسخ نمیدهد؟ کسی نمی خواهد در تنگنای زیستن چراغ راه باشد
کسی نیست که این جام تهی را به باده ی نابی مهمان کند در این سراپرده ی تاریکی کسی نیست که شاهد ذره ذره آب شدنم باشد اینجا همه به فکربالهای سوخته ی پروانه اند کسی به فکر آب شدن شمع در عشق پروانه نیست اینجا مست هست بودن گناه است اینجا دیوانه ی او بودن جرم است اینجا عقاب ها هم از اوج گرفتن می ترسند اینجا پرهای پرواز شکسته است همه دل بستهی استقامت زمین اند و کسی از تهی شدن آن نمی ترسد اینجا همه رسم عاشقی را از یاد بردند اینجا همه وجود اویی رو که مستی از آن اوست از یاد بردن اینجا همه مست بودنن غافل از اینکه مرز بودن و نبودن مبهمه اینجا بودن عین نبودن بی حضور او همه جا بودن عین نبودنه…..! بودن عین نبودنه….! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:17 توسط پریا |
|
|
خداوندا میخواهم صدایت کنم با تمام وجود می خواهم بخوانمت با صدای بی کسی ها میخواهم جاده های رسیدن را عاشقانه بپیمایم میخواهم بودنت را برای بودنت حس کنم میخواهم بخوانمت....بخوانمت ولی متفاوت از همیشه این بار میخوانمت با تمام خواستنت در ضیافتی عاشقانه ضیافتی که جای جایش عطر حضورت را عیان میکند ای میزبان همه ی ضیافت های عاشقی عاشقانه می پرستمت...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:56 توسط پریا |
|
|
خسته ام از نقاب ها که می پوشانند حقیقت را دل شکسته ام از صورتک ها که دروغکی می گویند غمین از همه ی آنهایی که مبدل جامه ای جز دو رویی ندارند خدایم یاری ام کن تا تحمل نیرنگ این آشنا غریبان را داشته باشم خدایا یای ام کن.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:43 توسط پریا |
|
|
پرواز کن آزاد و شادمان بر فراز تولدها و از میان هستی ها تا ابد الا باد و ما میتوانیم اکنون و هر زمانی که بخواهیم با هم دیدار کنیم در میان جشنی که هرگز پایان نمی پذیرد ریچارد باخ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:2 توسط پریا |
|
|
شب را گواه میگیرم تا بدانی .. چه شب هایی بی تو با ستاره ها آهنگ بودنت را زمزمه کردم چه شب هایی در پس کوچه های خاطره به دنبال نقش روشنی از تو بوده ام چه شب ها که با آرزوی پنجره ای تنها بوده ام چه شب هایی با جست و جوی خیالی از تو سرگردان بوده ام چه شب هایی چه شب هایی می آیند و میروند ومن باز شب را گواه می گیرم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 15:1 توسط پریا |
|
|
اول خط... منتظرتم خاك خورده ها |
| و اما من.... |
به نام نامی عشق که اوست که عشق.....
وخدا آفرید انسان را برای عشق وتا عشق هست انسان است و زندگی با من بنشین و دیگر بار قصه ات را برایم بخوان من به نجوای دل نشین صدای تو عادت دارم امروز روایت تو را از عشق وزندگی می شنوم و فردا آن را حتی اگر سکوت کنی مانند شعری با کلمات سپید وسیاه باز خواهم گفت.... |
| قديم تر ها |
|
مرداد 1388 بهمن 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|